 شب نیست که خواب کوه را نبینم! برگردان اشعاری چند از دکتر « عبدا... پشیو»
عبدا...پشیو
مترجم:حسین تقدیسی-قوچان
دکتر عبدالله پشیو (Ebdulah pesew)به سال 1946در دهکده « بیرکوت » از توابع اربیل کردستان عراق به دنیا آمد. تعلق خاطر داشتن به آرمان کردایتی [کرد بودن] و خاطره تلخ شهادت پدر، موجب شد تا دهه دوم عمرش ـ در سایه یکی از احزاب کردستان عراق ـ صرف فعالیتهای حزبی مرسوم شود. در سال 1973 به قصد ادامه تحصیل، آواره غربت می گردد: مسکو، برلین، نایبراندنبرگ، پو تسدام ، ورشو،پراگ، طرابلس و هلسینکی. پیشو دارای درجه ی دکترای ادبیات کردی از آکادمی شرقی مسکواست کردهای عراق در این سال ها به کرات با پشیو و هم قطارانش: شیر کو بی کس، لطیف هلمت، رفیق صابر ـ حتی فاضل العزاوی و بلند الحیدری / به زبان عربی ـ فتح قله های شعر جهان را نشانه رفته اند.در خلال این سالها ، فراوان کتاب و مقاله تحقیقی راجع به پشیو و شعر وی نوشته شده است. کتاب «شرحی بر اشعار عبدا... پشیو» (سلیمانیه /2002 م) از جهانگیر غفاری، از آن جمله است. آثار این شاعر بارها در اروپا، ایران و عراق چاپ شده است در فوریه 1991 روزنامه Armang چاپ سوئد، طی مصاحبه ای از پشیو می پرسد : کاک عبدا... اگر شاعر نبودید آرزو داشتید چه کاره شوید؟پشیو جواب می دهد: دوباره دوست داشتم شاعر شوم! آثار او عبارتند از : اشک و زخم 1967 بغداد. بت شکسته / 1968 بغداد شب نامه شاعری تشنه/1972 بغداد سرطان برادر کشی 2 جلد دوازده درس برای بچه ها/1979 برلین شب نیست که از دستتان عصبانی نشوم/1980 بغداد شب نیست که خوابتان را نبینم /2000 دیوان اشعار /2001 اربیل کاشتن رعد و برق /2002 سوئد به سمت غروب /2002 الف-پشت به پناهگاه ورو به کولاک 1979-1965
کلیات اشعار 2 جلد /2006 ب-اسبم ابر است ورکابم کوه2005-1980
شب نیست که خواب کوه را نبینم زندانی ای بود در آستانه بردار شدن پای بست آهنینش در پا و دستبند بر دست در زندانی انباشته
در سلولی تنگ. * چند چابک سوار، اسب چوبی ای را خواب می بینند چند کودک، ستاره و علف را
و من، شب نیست که - به مثابه آن زندانی ـ
خواب قدرت آن چنانی ای را نبینم که مرا پیشکش کوه کند
و کوه را هبه من. مسکو/1977
زیبایی تو بی گمان زیبایی ات تار عنکبوتی است در جانم تار عنکبوتی است در تنم. جنبش و حرکتی است در خلال خونم. سروش ملکوتی ای است در میان کلمات اشعارم .
به گاه بمباران -کدامشان را دریابم از کدامشان در گذرم؟! این یکی ناخوش است و فرزند نخست دیگری طفلی است تازه پا گرفته؛ با چشمی آکنده خاک و خل و زبانه ای از آتش در نفسش.
[پیش از اینم ]دو دست بود یکی اش را [حزب]" بعث" برد یکی اش ماند.
کدامشان را دریابم از کدامشان در گذرم؟! یکی پاره جگر است دیگری روشنی مردمک چشمم.
آرزو تقلایم این است تا دیر نشده [در غربت] برگ درختی چند اندکی ریشه گیاه و گل کوهی [کردستان را ]
فراهم آورم. هراسم از فراموشی نامشان نیست. ترسم از این است که
عطرشان را از یاد ببرم! هلسینکی/1998
خنجر تیغی آخته و عریانم. زادگاه من و زخم
غلافی است سرقت شده.
خون را به جد تشنه ام حق اعتراضی نیست! یقه سارق غلاف را بچسبید او از نیام بیرونم کشیده است.
آمیختن نمی دانم چگونه با تو یکی شوم؟! چنانچه بهشتی ، بگو تا خدایان را تمام کرنش کنم. اگر دوزخی، بگو تا زمین را بیاکنم از گناه. * مانده ام چگونه قاطی ات شوم؟! اگر سرزمین اشغال شده ای، بگو تا پرچمت کنم، پوست تنم را. چنانچه ـ بسان من ـ کولی و دربه دری مرزی بکش مرا و برای خویشتن ، از من وطن بساز! مسکو /1979
خونابه چکه
آب
به
خون
آغشته ای بر برگ های عمر بهار.
دختر شبی،عزیزم! ـ با کره شب ـ بسیار واهمه دارم
از نزدیک شدن به تو مبادا به شتکی آب بدل شوی مبادا نقش بر زمین گردی! هلسینکی/1995
قبله نما خاطرم «قبله نمایی» است شکسته ـ به وقت زاده شدن ـ رو می کنم به هر جهت از جهان عقربه قبله نمایم فقط در مقابل «کردستان» قرار می گیرد.
نامه شب ـ نم نم ـ
با باران می بارد تنهایم نه، تنها نیستم با من قدم می زند «مسکو». آهو بره ای بود تنهایی ام دچار گلوله شکارچی ای شد.
گامهایم ـ کم کم ـ کم می آورند! * باران، نم نم با شب می بارد. تنهایم نه ، تنها نیستم می دوم؛ جاده ـ بیش از پیش ـ خویش را به پایم گره
می زند می دوم؛ در جیبم نامه ای در ظرف قرمز قلب دوم من است که می تپد.
|